داستان کوتاه هدیه زیبای خدا

justroman justroman
145 بازدید

داستان کوتاه هدیه زیبای خدا

 

داستان کوتاه هدیه زیبای خدا

به قلم نسا عسگری و فاطمه باهوش

 

 

دکتر درحالی که با چهره ای درهم و ابرو های گره خورده،از پشت عینک طبی اش به برگه آزمایش خیره شده بود گفت:

_خانم پارسا…

بادلشوره و اضطراب زیادی به چهره جمع شده اش نگاه کردم…

_بله خانم دکتر،چیزی شده؟

از استرس زیاد شروع کردم به تکون دادن های پشت سرهم و پی در پی پای راستم و درهمون حال با گوشه ناخون هام بازی می کردم…

 

دکتر نفس عمیقی کشید و درحالی که بازدمش رو به بیرون می فرستاد عینک طبی اش رو که با فرم مشکی و براق بود باژست خاصی از روی چشماش برداشت و روی میز چوبی قهوه ای رنگش گذاشت…

 

پشت سرش چند پنجره بزرگ قدی بود،نور آفتاب  زیادی که از سمت خورشید ساطع می شد و اشعه هاش بی پروا به هرطریقی از این شیشه ها وارد اتاق می شدن‌و تمام فضا رو روشن می کرد،بازتابش نور زیاد نبود اما تو اون لحظه باعث اذیت شدن چشم هام میشد…

ازطرفی هم دلم نمی خواست توچشم های دکتر نگاه کنم،عضلات گردنم بامن هم عقیده بودن و برای تکون خوردن تلاشی  نمی کردن…

صدای رسا و پراقتدارش گوشه گوشه اتاق رو تحت سلطه خودش قرار داد و به گوش من هم رسید

_همسرتون کجاست؟!باید  به هر دوتون هم زمان توضیح بدم…»

با انگشت اشاره به پشت سرم اشاره کردم و با صدایی لرزون که از استرس و دلهره نشات می گرفت گفتم:

_داره ماشین رو پارک می کنه.چی شده؟ترو خدا زود تر بگید قلبم به خاطر اضطراب داره از حرکت وای می ایسته!»

دیگه اختیار کنترلِ اشک هام رو نداشتم.

بغض بزرگی که تو گلوم بود،شروع به بزرگ و بزرگ شدن کرد…چشم هام تار شد و چهره شو  پشت هاله ای از اشک تار می دیدم…

 

برگه آزمایش رو  روی میز گذاشت، انگشت هاش رو در هم قفل کرد و شروع به صحبت کرد:

_ببین عزیزم…

خواست به حرفش ادامه بده که چندتقه به در خورد و باعث شد که حرفش قطع شه…

_بفرمایید

به سمت در برگشتم و به کمرم چرخش نسبی دادم تا دید خوبی به در داشته باشم

در باز شد و قامت بلند آرش رو تو چهارچوب در دیدم

میتونستم دلشوره و‌اضطراب  روبه راحتی  از توی چشم های میشی رنگش  بخونم.

 

لرزش صداش که نشات گرفته از استرس اش بود به وضوح نمایان بود:

_می تونم بیام داخل؟

 

خانم دکتر نیم  نگاهی بهم انداخت ودهن باز کرد برای حرف زدن که زودتر ازاون باتن صدایی لرزان که سرشار از استرس بود گفتم:

_همسرم هستن

دکتر باتکان دادن سر به آرش اجازه ورود داد.

 

صدای قدم های آهسته اش سکوت حاکم بر اتاق رو شکست.

درکنارمن روی مبل چرمی کرمی رنگ اتاق جای گرفت.

نگاهم به چهره دکتر افتاد،ازمکث های گاه کوتاه و بلندش مشخص بود خبر خوبی درراه نیست!

_می تونیم ادامه بدیم؟

بااین پرسش ،همزمان باآرش زمزمه کردیم:

_بله

دکتر نفس عمیقی کشید و بازدمش رو پرصدا بیرون داد،برگه آزمایش رو به آرومی روی میز گذاشت و ادامه داد:

 

_موضوعی که‌می خوام مطرح‌کنم  منطبق برآزمایشات  چندروزه هست

 

لرزش آشکار دست هام آشوب درونم رو رسوا کرد.

ترس و اضطراب دروجودم ریشه زد و هرلحظه این ریشه بزرگ و قوی تر می شد به نوعی که خیلی زود بند بند وجودم رو تحت سلطه خودش گرفت!

بافشرده شدن دست هام توسط آرش نگاهم به سمت چشم هایش دوید…

مثل همیشه آرامش چشم هاش به وجودم تزریق شد

اما باشنیدن صدای دکتر تمام بند بند وجودم به رعشه افتاد:

_متاسفانه رَحم‌شما توان نگه داری جنین و نداره،بخاطر همین چندباری که باردارشدین ، جنین سقط می شد و…

چی می گفت….؟

«نمیتونین،رَحم نمیتونه»

آب سردی بروی تمام آرزوها بیست  و پنج ساله ام ریخته شد…

حرف هاش درگوشم‌به صدادرآمد،بلند و بلندتر و هرلحظه مانند پتکی آهنین برسرم کوبیده میشد.

 

این یعنی نمیتونم‌ ثمره زندگی مونو توی آغوشم بگیرم

تکون های  لب های دکتر رو می دیدم

ولی نمی شنیدم!

مگه اتفاقی بدتر ازاین هم می تونست برام بیفته؟

بافشردن دستم نگاه لرزانم و روی دستاش انداختم که همون لحظه صداش رو شنیدم:

_خانمم حالت خوبه؟

 

دستم رو به سمت گلوم بردم و فشار دادم،ریه هام برای ذره ای اکسیژن تقلا می کردند

ولی نمیشد نه میتونستم حرفی بزنم نه نفسی بکشم

صدای نگران آرش رو مبهم می شنیدم:

_مریم چت شده؟

فقط درچشماش خیره بودم

_بزنین توی گوشش،شوک بهش واردشده

بااین حرف دکتر سیلی محکم آرش زندگی دوباره بهم بخشید

باخس خس گلوم،بازدمم رهاشد

آرش لیوان آب رو نزدیک لب هایم کرد و من رو وادار به خوردن:

_بخور

با نوشیدنش نفس راحتی کشیدم

_مریمی،خانومم حالت خوبه؟عزیزمن چرااینکارومیکنی؟

تنها کلمه ای که تونستم ادا کنم

_بریم

_چشم خانومی

باگرفتن دستم و تشکرِ آرش از خانم دکتر از اتاقش بیرون اومدیم .

 

_خانمم بهتری؟

میخواستم جواب این دل نگرانی هاشو بدم که باافتادن چشمم به  خانومی که شکمش  به بزرگی توپ فوتبال بود ،سکوت کردم

نه تنها این یک زن بلکه مطب پربود از زن و مرد هایی که باشوق اومده بودن

خداانگار فقط از من روبرگردونده بود.

حجم بغضی که در گلویم بود بزرگتر شد که باکشیده شدن دستم ،اجبار به گرفتن نگاهم از خوشبختی دیگران شدم.

_تاوقتی شوهر به این خوشگلی داری چرا مردمو نگاه میکنی؟هان مریمی؟

میدونستم بااین شوخیاش قصدجلوگیری از افکار مزاحم منو داره ولی نمی تونستم چشمامو برروی خوشبختی دیگران ببندم،بافشار لبام سعی میکردم بغضمو رهانکنم که رسوابشم

آرش بادیدن من نتونست خودشو کنترل کنه و باسرعت به سمت ماشین که توی محوطه بیمارستان پارک بود، حرکت کردیم

باحرص درِماشین کوبید

_مریمم خوبی؟

فقط تونستم سرمو به نشونه مثبت تکون دادم

 

_مریم باتوأم!به صورت من نگاه کن

قدرت نگاه به چشمای میشی رنگشو ندارم،چشمایی که دنیام بود

_خانومی فقط  یک کلام

نمیخواستم این لحن تضرع مانند راازاو بشنوم.

_چی بگم؟

_قربون بغض صدات بشم.چرا ناراحتی

مگه من و تو بدون بچه خوشبخت نیستم؟

_آرش من بچه …

حرفمو قطع کرد.باخشونت دستمو گرفت

_گورِبابای بچه ای که بانیومدش تورو به این روز انداخته،تومنو داری بچه میخوای چیکار؟

ریزش اشکامو نتونستم کنترل کنم،صدای هق هقم فضای ماشین وپرکرد .

_عزیزِ آرش بااین گریه هات آتیشم میزنی.حرف بزن ولی‌گریه نکن

فروریختن اشکام  ازاین همه محبت روان ترشد.

باخوردن چند تقه به شیشه آرش به اجبار دستمو ول کردو برگشت به سمت پنجره.منم سرمو بلند کردم که نگاهم به افسر خورد

آرش شیشه رو پایین داد

بعداز پرسیدن سوالاتی که نمیدونم حتی چی‌بودن

آرش ماشینو  روشن کرد

 

با بدنی خسته پشت سر آرش حرکت می کردم،بعد از باز کردن در وارد خونه شدیم،خونه ای که مثل خونه ارواح شده..

 

باحالی نذار ازمیان مبل های هفت رنگم گذشتم ،ریخت و پاش  خوشی های دیشب هنوزهم به جامونده بود.

یاد مهمونی دیشب افتادم که باهزارذوق و شوق خانواده آرش و خودم مهمون اینجابودن،جشنی که میخواستیم برای نوزاد تازه نیش زده بگیریم ولی چه حیف که بااتفاق سرصبح….

نگاهم کم کم از پیش دستی های میوه به سمت بالا کشیده شد

چشمام قفل سرخی نگاهش شد،نتونستم نادیده بگیرم روزی که  ازشنیدن خبرپدرشدن اشک شوق ریخت ولی امروز…

خارج ازتوانم بود تحمل فضای خفقان آوره خونه‌ و نگاه هایِ سرخِ این مرد.

باشتاب به سمت اتاقِ  آرزوهای رنگی دیروزمون قدم برداشتم که باصدای گرفته اش ازپشت سر، متوقف شدم.

 

_مریمی،چرا اذیت میکنی خودتو؟بااین اشکات داری خفم میکنی،تاوقتی من هستم نباید اشک از این مرواریدهای آبی رَوان بشه

 

فقط توسکوت محض به حرفاش گوش میکردم

چی‌بهش می گفتم؟!

دلم مآمن گاه روزهای شادیمو می خواست.

بدون این که جوابی بهش بدم قدم تندکردم و به سمت اتاق رفتم

درِ اتاق و که بستم، بازانو روی زمین افتادم‌ و بغضم رو رهاکردم

هق هقم درفضای آبی صورتی اتاق گم شد فضای اتاق روم سنگینی می کرد

عروسک های کوچیک و بزرگ تو اتاق مثل پتکی روی سرم فرود می اومد و نبود ثمره زندگیم رو بهم گوشزد میکرد

 

حتی به خنده مصنوعی عروسک ها هم حسودیم میشد…

کی روزی میرسه که بچه من بااین عروسک ها بازی کنه؟

 

خدایا آخه چه ناشکری کردم که این شد سرنوشتم

مگه تونمیدونی من واسه بچه جون میدم

مگه نمیدونی باچه شوقی این اتاقو چیدیم

مگه‌نمیدونی …

چشمم به سرهمی که روی تختش بود،خورد

_مامان،مامان بیا

_وای دختر مغازه رو گذاشتی روی سرت،چیشده؟

_اینو ببین چه نازه

_قربون این همه‌ذوقت بشم دخترم،آره مامان خیلی قشنگه،برش دار

_خدانکنه مامانبزرگ نی نی

مامان باخنده سرشو تکون داد و میخواست دوباره به غرفه سرویس چوب برگرده که‌متوقفش کردم

_مامان جونم

_بازچیشده مریمم؟

_به نظر من سرهمیشو صورتی بردارم آخه نفس مامان دخمله،نظرشما چیه؟

مامان باگردن کردن چشماش سعی کرد خندشو پنهون کنه

_آخه شیطون توازکجامیدونی؟هنوز یک ماهشه که

_من حس میکنم

با‌چشمکی اضافه کردم

_آرش میگه پسره ولی من مطمئنم این کوچولو دختره

باکوبش های محکم ،از اتفاق های دیروز به حسرت های امروزم برگشتم.

خدایادارم خفه میشم

چرا من؟!

چرا دنیای من باید خاکستری بشه.؟!

_مریم درو باز کن تا نشکوندمش

 

باصدای داد آرش به خودم اومدم و به سمت در رفتم،به محض باز کردن در آرش خودش رو داخل اتاق انداخت.

 

چهره نگران اش حال بدم رو دگرگون تر کرد.

چشم هاش دوکاسه خون بود!

 

به خودم که اومدم میون حصار پر،قدرت بازوان همسرم زندانی بودم و سرم روی شونه هاش آرام گرفته بود.

آرامشی غیز قابل وصف به بدنم تزریق شد.

ناخودآگاه و بی اختیار قطره اشکی از گوشه چشم ام به بیرون لغزید و جای خودش رو روی گونه ام پیدا کرد.

باشنیدن صداش،آرامش تزریق شده در وجودم دوبرابر شد:

_چرا با خودت این کارو می کنی مریم؟درسته…من بچه می خوام اما نه به قیمت از دست دادن تو!

حاظر نیستم بخاطر بچه توبه این حال وروز بیفتی…

بعداز گفتن این حرف حلقه دست هاش رو دور کمرم تنگ تر کرد و باعث شد من رو در خودش حل کنه…

بی اختیار انگشتان ظریف و کشیده ام به سمت کمرش کشیده شد ودرهم قفل شد.

جوابی نداشتم که بهش بدم،هردومون سکوت کرده بودیم و ازاین سکوت لذت می بردیم.

هیچ کدوم تلاشی برای شکستن اش نمی کردیم…

غرق در لذت این سکوت و آغوش هم بودیم که که زنگ تلفن خونه به صدا دراومد.

 

بی میل و بلاجبارخودم رو از میون حصار بازوانش ازاد کردم وباقدم هایی سریع به سمت تلفن رفتم،روی صندلی یاسی رنگ میز نهار خوری نشستم و یکی از گوشی های بی سیم رو برداشتم،کمی صدام رو صاف کردم و دکمه اتصال رو فشار دادم:

_بله؟!

_الومریم…خوبی مامان؟آرش خوبه؟چه خبر؟دیشب تونستی همه کارهارو تنهایی انجام بدی؟چقدرگفتم بزار پیشت بمونم،این خواهرشوهرات که دست به سیاهو سفید نمی زنن،توام زن حامله چطوراون همه کارو انجام دادی؟

 

باشنیدن کلمه زن حامله دوباره چشم هام دریاچه ای از اب شور شد،سرم رو به سمت آرش چرخوندم و قامت بلنداش رو که درحال لباس عوض کردن لباس هاش بود از پشت هاله ای از اشک تار دیدم…

 

صدای نگران مادرم رو از پشت خط می شنیدم:

_الو…مریم چرا جواب نمی دی؟الو؟

 

حرکتی نمی کردم،واکنشی نشون نمی دادم!

خدایا کمکم کن…

باتمام توانی که تووجودم داشتم روی میز زدم تا با این کار توجه آرش رو به خودم جلب کنم.

باشنیدن صدا، آرش با قدم هایی سریع خودش رو بهم رسوند،تلفن رو از دستم گرفت و درحالی که با مادرم صحبت می کرد مقداری آب برام آورد،تمام حرکات اش رو از پشت هاله ای ازاشک می دیدم،می دیدم اما…توان انجام هیچ حرکتی رو نداشتم…

صدای گنگ و مبهم اش رو شنیدم:

_خانومم بخور،بخور و نفس عمیق بکش،مریم نفس بکش!

 

سعی کردم به حرفش گوش کنم و باتمام تلاشم نفسی عمیق کشیدم،عمیق تراز هربار که نفس کشیده بودم…

احساس کردم که اکسیژن دوباره به ریه هام برگشته…

آرش شروع کرد به ماساژ دادن کمرم و درهمون حال باهام حرف میزد و سعی درآروم کردنم داشت که دوباره صدای گوش خراش تلفن بلند شد،زودتر از من آرش به تلفن جواب داد،از نوع صحبت کردن اش مشخص بود که مادرمه…

 

دقیق نفهمیدم چی می گفت؟فقط باآره و نه جواب میداد

بابستن چشمام سعی میکردم واسه چند لحظه فارغ ازدنیا آروم شم

ولی بازم نشد

فکرِ بچه رهام نمی کرد،زندگی مون ازاین به بعد چی میشه؟

میدونستم اززخم زبونای آرام و مامانش درامان نیستم

همین سه باری که بچه سقط می شد، نیشِ حرفاش دنیامو سیاه می کرد. وای به این بار که دیگه امیدی به بچه نداریم

همیشه آرش مقابل مامان و خواهرش پشتم بوده ولی توان منم حدی داره….تاکی میتونم باسکوتم ادامه بدم.

_مریمم پاشو برو تواتاق استراحت کن

بانارضایتی چشمامو باز کردم و با چرخی به مهره گردنم سعی میکردم توی چشماش نگاه کنم،معلوم بود حرفای خوشایندی نشنیده،پیگیری نکردم که کی بوده چون اعصاب شنیدن حرفاشونو نداشتم

_میخوام این خونه بهم ریخته رو جمع کنم

باچشمم دورتادور خونه رو از چشم گذروندم

_نمیخواد خودتو خسته کنی خانومی،زنگ زدم اقدس خانوم بیاد خونه رو مرتب کنه

_چرا به اون زنگ بزنی،خودم جمع میکردم

_نه خانومم ،هنوز خستگی مهمونی دیشب توتنته،برو استراحت کن،اقدس خانوم بیاد منم میام می خوابم

سرمو به معنی باشه تکون دادم ولبخندی که بیشتر شبیه زهرخند بود،زدم و به سمت اتاقمون که انتهای راهرو بود،رفتم

باهرقدمی که نزدیکش میشدم خاطرات شب عروسی مون زنده می شد

باهزار امید و آرزو روی دستای  آرش وارد این اتاق شدم

روی تختی که شاهد اولین شب همبسترشدنمون بود، نشستم

جای جای اتاق برام پُرخاطره بود

پرده های آبی که کشیده  بود و موجب تاریکی اتاق بودن،روتختی همرنگش که چه سختی برای پیداکردنش کشیدم،عکس عروسیمون که تمام دیوارو به خودش اختصاص داده بود

همه و همه منو یاد اونروزای شادمون مینداخت

بادراز‌کشیدنم چشام به سقف پراز بادکنک های بدون باد افتاد

یادش بخیر روزی که آرش و مجبور کردم سقف و پراز بادکنکای آبی و سفید کنه

چقدر اذیتش کردم و خندیدم

بااین فکرا لبخندی روی لبم نقش بست و کم کم به خواب رفتم

 

باصدای پچ پچ های گاه کوتاه وگاه بلند چشم هام رو باز کردم،اتاق کاملاتاریک بود واین  دلیل اصلی برای دل گیر بودنش بود.

برای لحظه ای دلم می خواست که بی دلیل زار بزنم و گریه کنم،نفس عمیقی کشیدم و به سمت پنجره اتاق رفتم و با یک حرکت پرده های آبی رنگ رو کنار کشیدم،نور کم و ملایم ماه به چشم ام خورد،برای چندلحظه خیره به زیبایی تک نگین آسمون شدم که باابهت برتمام ستارگان حکم رانی می کرد.

 

صدای پچ پچ ها هرلحظه بلند تر می شد

به سمت دراتاق رفتم،قبل از بازکردن درسرم رو بهش چسبوندم،سرتاپاگوش شدم،صدای همسرم رو به راحتی تشخیص دادم:

_مامان،دکترکلی دلیل کوچیک و بزرگ برامون آورد،امروز رفتیم پیش بهترین متخصص اما جوابمون کرد!

میگه که مشکل از مریمه،می تونه حامله بشه اما رحم اش قدرت نگه داری جنین رو نداره،درمورد عمل ivf و خیلی چیزای دیگه که واقعا سخت و طاقت فرساست صحبت کرد،مامان اینا برای مریم سخته،دکتر میگه که هزینه بالاست و احتمال و درصد پایین!

درسته که ما بچه می خوایم،من بچه می خوام…

 

دیگه نشنیدم،ذهنم به سمت صبح و اتفاقات اش پرکشید،چطور حرف های دکتر رو نشنیدم؟

آخرین جمله آرش تو ذهنم اکو داد«من بچه می خوام…من بچه می خوام»

صدای مامان باعث شد که از شک بیرون بیام:

_خاک به سرم،ینی هیچ جوره راهی براش نیست؟

_چرا…

دررو باز کردم و درهمون حال که راه رو،روطی می کردم مانع از ادامه حرف آرش شدم و روبه مامان باتن صدایی تقریبا بلند که قادر به کنترل کردن اش نبودم گفتم:

نه.

_نه…هیچ راهی نیست،من نمی تونم مادر بشم،بااین که ارش بچه می خواد،اما نمی تونم آرزوش رو براورده کنم،توهیــچ وقت مادربزرگ نمی شی مامان…

 

روی نزدیک ترین مبل  به خودم نشستم و بی توجه به آرش و مامان شروع به گریه کردم

ازخودم بدم میاد!

بدم میاد که حتی آرزو و خواسته شوهرم رو نمی تونم برآورده کنم.

فقط مرگ میخواستم و بس….

دنیام که وارونه شده پس چرا نفس بکشم؟!

فکر خودکشی لحظه به لحظه توی ذهنم پررنگ ترمیشد

ولی باداد آرش  نگاه خیسمو به چشماش دوختم

_توغلط میکنی خودتو بکشی.مگه من مُرده باشم که تارمویی ازسرت کم کنی

بازهم اشتباه همیشه رو تکرارکردم

بلندفکرکردن هام کاردستم داد. از نقشه های شوم ذهنم آگاه شد

_من این زندگی کوفتیو نمیخوام،نمیخوام یک عمر وبال گردن تو بشم.توعاشق بچه ای،منی که حتی توانایی ندارم ثمره عشقمون و به دنیا بیارم به چه دردی میخورم؟!

جلوی پام زانو زد،لرزش شانه هاش نمایان بود

مرد من،اسطوره زندگیم شکست

 

_مگه من بمیرم که تو خودتو ازبین ببری،مریم خداشاهده اگر حتی یک لحظه به این موضوعات مزخرف فکرکنی،خودم اینقدر میزنمت که خون بالا بیاری

خیره دوگلوی میشی رنگش بودم که بدون منتظر بودن جوابی از جانب من سریع خونه رو ترک کرد

نمیتونستم شکستنشو ببینم و‌نادیده بگیرم.

با نشستن مامان کنارم،تازه حضورشو بین جمع دونفرمون حس کردم

ازچشمای سرخش معلوم بود پا به پای ما اشک ریخته

سیبک گلوم هنوزهم  سنگینیه بغضش و به همراه داشت،دستامو بردم زیر چشماش

دیگه نمیخواستم مامان و هم عذابش بدم

دستامو بین حصارِ دستاش گرفت

_مریمِ مامان چرا اینکارارو باخودت میکنی؟عزیزدلم همه چی که تو زندگی با بچه خلاصه نمیشه.آرش و ببین داره نابود میشه،مگه نمیدونی عاشقته،این حرفا چیه اخه میزنی؟

جوابی نداشتم ،شک دروجودم ریشه کرده بود

آرش عاشق منه یا بچه؟آرش دیگه اون عاشق قبلیه؟

مامان که پاسخی ازمن دریافت نکرد دوباره حرفاشو تکرارکرد

 

 

_دختر نازم،گل مریم من دکتر گفته  که راه های زیادی هست،چرایکیش رو انجام نمی دی؟

اصلا چراچندوقتی به خودتون استراحت نمی دید؟

ازفکر بچه بیایید بیرون وبه خودتون برسید،اگر هم نشد این همه بچه تو پرورشگاه…

هم ثواب داره هم به آرزوتون می رسید

 

درحالی کع صورت خیس از اشکم رو پشت نقاب دست هام پنهان کرده بودم درسکوت به حرف های مامان گوش می دادم.

باشنیدن آخرین جمله اش به سیم آخر زدم،چطور می تونم بچه ای جز بچه خودم رو بزرگ کنم؟

من نیازی به ثواب اش ندارم،من بچه خودم رو می خوام

دوست دارم نه ماه ازوجودخودم تغذیه کنه ورشد کنه.

هربار که توی شکم ام تکون می خوره وبرای ذره ای فضای آزاد بیشتر تقلا میکنه،بالذت اون درد رو تجربه کنم!

 

کنترل هیچ یک از کارهام دست خودم نبود!

مثل آتش فشان فوران کردم،ازروی مبل بلند شدم و باصدای بلند رو به مامان توپیدم:

 

_چی می گی مامان؟

تو خودت حاضر بودی بچه یکی دیگه رو قبول کنی؟

فقط داری من رو دل داری می دی وگرنه خودت هم به هیچ کدوم از حرف هایی که زدی اعتقاد نداری

 

 

دستم رو به سمت در دراز کردم وباتن صدایی آروم تر والتماس وار گفتم:

_خواهش می کنم تنهام بزار،حالم اصلا خوب نیست،نمی خوام که حرفی بزنم تا حرمت مادر دختری شکسته بشه…

 

برق اشک رو به راحتی توچشم هاش دیدم،اما تواون لحظه نیاز داشتم کسی خودم رو آروم کنه…

 

صدای پراز بغض اش خنجری به روح خسته ام زد:

_باشه…مواظب خودت باش،مریم کاری نکنی که پشیمونی اش برای من و آرش بمونه ها!

 

فقط تونستم سرم رو تکون بدم،اگر کلمه ای حرف می زدم بغض گلوم می شکست و اشک هام سرازیر می شد.

 

قامت خمیده مادرم از کنارم گذشت،اما من مثل کوه یخ بدون توجه بهش به سمت اتاقی رفتم که روزی ثمره زندگیمون درآن بزرگ می شه.

 

به سمت کمد عروسک ها رفتم و ماشین فلزی و قرمز رنگی رو از روی کمد برداشتم،روی فرش چندرنگ و کودکانه اتاق دراز کشیدم و مثل جنین در خودم جمع شدم…

بالمس دست هایی که روی صورتم کشیده شد،بالاجبار چشم هامو بازکردم که درتاریکی اتاق نگاهم روی آرش قفل شد.خواستم واکنش نشون بدم که دستاشو انداخت زیرزانوهام و روی دستاش میون زمین وهوا معلق شدم و توی آغوش گرمش فرورفتم.باچشمای بسته به لذت سرمو توی سینش بردم.

ازاتاقِ کوچولوی قدیمون بیرون رفت و‌به سمتِ اتاق خودمون رفت.

بعد ازگذاشتنم روی تخت،به سمت کمدرفت

توی تاریکی لباساشو تعویض میکردو منم بالذت به قامتش خیره شدم.

 

هنوزهم نفهمیده بود من بیدارم

وقتی کنارم دراز کشید،منو کشید توی آغوش پرحرارتش فروبرد

بوسه ای به سینه لخت و ستبرش زدم

_آرشی

_چه عجب سکوتتو شکستی!

_دلم نیومد لذت این بغل و ازدست بدم

_شیطونم اگه بغل میخواستی  زودتر میگفتی

خودم نوکرتم،همه جوره هم درخدمتم

خنده ای که ازصبح ازروی لبام پرکشیده بود دوباره برگشت

_منحرف پررو

باقهقه اش عاشقانه هایم و باعشق روی صورتش کاشتم

_آرشی!منومیبخشی؟

 

با چشمایی که عشق ازشون میبارید نگاهم میکرد

_توکاری نکردی که ببخشم عزیزِ آرش،توباید منو ببخشی که توی گوشِت زدم،صدامو بلندکردم

ولی مریم به جون خودت قسم که میدونی چقدر میخوامت یک لحظه هم نباید به مزخرفاتی که گفتی فکرکنی.

نمیخواستم بیشترازاین اعصاب دوتامونو خورد، کنم،دستمو گذاشتم روی چشمام

_به روی چِشم آقایی

_آفرین خانومم

 

دوباره منو بین حصاردستاش قفلم کردو باآرامش چشامو بستم.بااینکه‌ روز خوبی و شروع نکرده بودیم ولی باآرامش تمومش کردیم.بازمزمه های عاشقانه اش زود خواب مهمون چشمام شد.

 

باخوردن نور آفتاب سرمو زیر پتو قایم کردم و به ادامه خواب پرداختم.

دستمو کشیدم سمت جای ارش،دلم بغل اونو میخواست،آرام بخشم بود زودی خوابم میگرفت

ولی باخالی بودن جاش مواجه شدم

به اجبار‌سرمو ازیر پتو بالا آوردم و نگاهمو به ساعت دوختم.

روی تخت نشستم و با دوتا دست توی سرم‌کوبیدم، مثل این یک هفته ای که ازاون اتفاق می افتاد ،بازم خواب موندم

آخه دختر ساعت دوازده هم وقته که تو چشماتو بازمی کنی؟!ولی این سرکوب کردنام فایده ای نداشت،مسکن اعصاب داغونم بعداز آغوشش همین خوابه.

بدبخت آرشم  که بدون  خوردن صبحانه ای سرکار می رفت.

 

باکسلی ازتخت پایین اومدم و به سمت حمام رفتم.

بعد از گرفتن دوشی حالم کمی بهترشد.

کمر حوله مو که پیچدم دورکمر باریکم،چشام دورتادور اتاق چرخید و از‌کثیفش دلم بهم پیچید.مریمی که ازتمیز بودنش زبانزد خاص و عام بود

الان بیان ببینن به چه روزی افتادم،دلم واسه مَردم سوخت که مجبور بود تحملم کنه.نه شکایتی میکردنه غر میزد.

بایک‌تصمیم ناگهانی تصمیم گرفتم حداقل خونه رو تمیز کنم

 

حوله تنمو با تاپ حلقه ای  قرمز و‌شرتکی  سیاه عوض کردم که بین تمیزکاری توی دست و پا نباشن.

ِ

باخاموش کردن جاروبرقی کمرمو صاف کردم که صدای تیک تیک مهره های کمرم به واضح قابل شنیدن بود.

کلِ نگاهمو دورتادور خونه  چرخوندم،تنهایی این همه کار سخت بود.همیشه باکمک آرش یا اقدس خانوم دست به کار می شدیم

ولی این بار…

پرده های سفید طوسی کنارزدم که هوای گرفته خونه تعویض بشه،روی مبلی که ازتابش مستقیم آفتاب درامان بود،نشستم.

کوسن های نرمشو توی بغلم گرفتم،

مبل هایی که برای این هفت رنگ بودنشون مامان کلی سرکوفت بهم میزد،ولی منو آرش به این غرغراش فقط میخندیدم.

بادیدن هر وسیله توی فکر گذشته ها فرومی رفتم که

ازنقشه ای که توی ذهنم شکل گرفت لبخند روی لبام جونِ دوباره گرفت.

یک شبِ رویایی دونفره

مخواستم این یک هفته کم محلی و کسلی رو جبرام کنم،بااین فکر سریع دستمال و طی و همه وسایل تمیز کاری و جمع کردم.

به سمت آشپزخونه رفتم که تدارکات این شبو

فراهم کنم.

 

 

دلم از گشنگی مالش میرفت،ولی اشتهایی برای خوردن ناهار نداشتم

بوی این غذاها که‌میخورد بهم تازه حالمم بدتر میشد.

برای خوشحال کردن آرش خورشت فسنجون درست کردم و پیراشکی و همراه سالاد سبزیجات و سالادماکارونی و دراخر کرم کاستر

غذاهای محبوبش و آماده کرده بودم که خنده از ته دلشو ببینم.

با بستن درِ یخچال دستام کشیدم بالای سرم.کشیدگی عضلات خستگیم و کمترکرد.

باصدای بلندشدن تلفن ،ازناچاری رفتم طرفش.دوست نداشتم باکسی حرف بزنم

بااکراه روی صندلی نشستمولی بادیدن شماره آرش انرژی تحلیل رفتم ،برگشت

باانرژی دکمه برقراری ارتباط و زدم

_سلام اقایی.خسته‌نباشی

 _سلام خانوم خودم خوبی؟ممنون فدات شم

_نه ازدوری تو مگه میشه خوب باشم

_قربون نازصدات من بشم،دارم میام خونه خانومی که خوشحالی صداتو باهم تقسیم کنیم.

صدای بلند خنده هام توی گوشی پیچید

_اخ جونم چه زود میای؟!

_شیطون خانومم همچین زودم نیس خانومی ساعت هفت

برای همین یک ساعت زود برگشتنش توی ذهنم کلی برنامه ریختم که با این حرفش نقشه هام نقشِ برآب شد

 

_الو الو مریم چیشدی؟صدامو میشنوی؟

بااین خبر جونی توی تنم نموند،بابی میلی ازادامه دادن این بحث، میخوام زودتر قطع کنم

_آره میشنوم

_داشتم میگفتم مامان شب دعوتمون کرده،ظهری بهم زنگ زد و خبرداد ولی ازبس سرم شلوغ بود یادم شد زودتر بهت خبر بدم

حتی نمی خواستم تو روی شون نگاه کنم،بعداز اون اتفاق ازهرطریقی، چ ازرودررو شدن باهاشون فرارکردم ولی امشب دیگه نمیشه…

_آرش الان باید به من بگی؟

_خانومی ناراحت نشو دیگه،دارم زودتر میام  خونه،هنوز تا شام کلی وقته.

زهرخندی به افکارم زدم،پس بگو چرا میخواسته زود بیاد

انگشتامو باخشونت روی مردمک چشمام فشار میدادم که اشکی پایین نریزه.

_خانومی شما بشین همون کنارِ تلفن تامن بیام

ده دقیقه دیگه خونم.

باشه ای اروم زمزمه کردم و باخداحافظی آرش گوشیو  روی تلفن کوبیدم.

خدایا خودت کمکم کن امشب جلوشون کم نیارم،خدایا خودت میدونی که تاالان بهشون بی احترامی نکردم ولی اگر بابت این اتفاقات کنایه ای نصیبم کنن،قول نمیدم سکوت کنم.

خدایا خودت کمکم کن.

 

 

دستم رو روی دسته میز تلفن فشار دادم و خواستم بلند بشم که جونی توی پاهام نبود…

 

کمی نشستم و شروع به ماساژ دادن شقیقه هام کردم

یک ربع بعد با صدای چرخش کلید به خودم اومدم و رو به در کردم

آرش درحالی که کیف دستی قهوه رنگش رو حمل می کرد،شروع به درآوردن کفش های ست کیفش کرد و درهمون حال با لبخند و انرژی گفت:

 

_سلام خواب آلو،صبح خوب خوابیدی؟

لبخند خسته ای به روش پاچیدم و درحالی که از روی صندلی میز تلفن بلند می شدم گفتم:

_سلام عزیزم،ای کاش بیدارم می کردی تا بهت صبحانه بدم

بهم نزدیک شد،بوسه ای روی پیشونیم کاشت و درهمون حال گفت:

_اشکال نداره عزیزم

 

دستش و روی کمرم گذاشت و درحالی که به سمت جلو هولم می داد گفت:

_بدو برو حاضر شو که منتظرمونن…

 

سکوت کرد و شروع به بوکشیدن کرد،چشم هاش رو بست و بالذت بوی غذای روی گاز رو که تمام خونه رو پر کرده بود وارد ریه هاش کرد

 

بی مقدمه پرسید:

_چرا بهم نگفته بودی که غذا گذاشتی؟

سرم رو پایین انداختم و درحالی که با بدن بی جون به سمت اتاق می رفتم گفتم:

_می خواستم سوپرایز بشی و یه شب رویایی داشته باشیم که مامان جونت همه برنامه هامو خراب کرد!

 

صبرنکردم که عکس العملش و ببینم

ازحرفایی که ممکن بود، بشنوم باعصبانیت درِاتاق و بهم کوبیدم.

همه جای این اتاقم بهم پوزخندمیزدن

باتمسخر به بادکنک هایی که ازبادپرکرده بودم و فضای کل اتاق و اشغال کرده بود، نگاه کردم

پامو ازحرص روی یکیش گذاشتم و باتمام قوا فشاردادم ،ازتصور اینکه پامو روی گلوی آرام اینجوری فشار میدم،پوزخندی زدم

باصدای ترکیدنش لبام ازهم بازشد که در باصدای بدی بازشد

آرش باقیافه نگران داخل اتاق اومد،روبروم قرار گرفت و دستاشو دوطرف بدنم گذاشت

_مریم صدای چی بود؟خوبی؟

جوابی نداشتم که بدم،وقتی منی که وسط اتاق کنار کمدا ایستاده بودم ،وارسی کرد واز سالم  بودنم اطمینان حاصل کرد، نگاهش و به اطراف چرخوند.

نگرانی از چشماش رنگ باخته بودو به جاش تعجب ازچشماش میبارید.

نگاهش از اتاق پراز بادکنک به زیر پای من رسید.

خودمو از حصارش آزاد کردم وپشت به ارش درکمدوبازکردم

_مریم خوبی تو؟

_آره مگه میشه بد باشم،میخوام به زیارت مادرشوهرگرام برم

 

 

تمام حرفامو باتمسخر میگفتم و باحرص لباسای توکمدومیزدم کنار تالباسی مناسب پیداکنم.

_اگه نمیخوای نمی ریم!چرا حرص میخوری؟

_نه این حرفو نزن ،مامانجونت ناراحت میشن

_چت شده تو؟مامان چندروزه اصرار داره دور هم جمع شیم ولی من هی میگفتم بذارین مریم بهتر بشه،الانم اگه تونمیخوای کنسل میکنم‌

پس از ماجرای اتفاق افتاده خبر دارند.نتونستم زهرخندمو کنترل کنم

همینجوری که‌پشتم به آرش بود،جوابشم دادم

_لطف کردن مامانجان،زحمت کشیدن

ولی آرش من امشب میخواستم دوتایی باشیم نه اینکه بریم بیرون

_خانومی از اونجا برگردیم تنها میشیم ،اینکه غصه نداره

برگشتم و چشمامو توی نگاهش قفل کردم و ادامه دادم

 

_آرش بخدا تحمل شنیدن زخم زبوناشونو ندارم

 

نم اشک رو توی صورتم حس میکردم

دستاشو گذاشت دوطرف صورتم و بوسه روی چشام زد

_قربون توبشم من،نازِمن خودم کنارتم،مگه میشه بذارم زخمی بهت بزن.تاوقتی من هستم نگران هیچی نباش مریمم.

 

میدونستم زمانی که آرش نیست حرفاشو میزنن بهم ولی برای دلخوشی آرش صدامو به معنی باشه تکون دادم

_برو یه دوش بگیر تا منم آماده بشم

_چشم خانومی

 

 

آرش به سمت حمام توی اتاق رفت و منم شروع کردم به آرایش کردن

بعداز یه آرایش جزئی شومیز آبی فیروزه ایمو از توی کمد برداشتم و همراه با شال و شلوار مشکی پوشیدم،کیف چرم و به همراه کفش های پاشنه بلندم ازتوی کمد درآوردم

باپوشیدن مانتوجلوی باز مشکی تیپم کامل شد

 

برای آرش هم تی شرت همرنگ شومیزم و شلوار مشکی بیرون گذاشتم تا بپوشه

به سمت اشپزخونه رفتم و زیر گاز خاموش کردم.

بعداز اومدن آرش و حاضر شدنش از خونه بیرون رفتیم

پاهام برای رفتن لجبازی می کرد…

دلم آشوب بود و استرسم نشانگر این آشوب درونم بود!

توی ماشین کنار آرش نشستم و در سکوت به موسیقی کلاسیکی که از ضبط ماشین نواخته می شد گوش سپرده بودم،موسیقی من رو به دریای فکر و خیال مهمون کرد،دریایی که ترس از غرق شدنش داشتم،نگران چند ساعت آینده بودم…

نگران حرف هایی که ممکنه دل شیشه ایم رو بشکنه نگران حرف هایی که نباید زده بشه اما با سنگ دلی تمام اون حرف ها رو مثل پتک روی سر و قلبم فرود میارن…

صدای آرش برام قایق نجاتی از این دریای طوفانی خیالم بود:

_چرا توفکری گلم؟

درحالی که به روبه رو نگاه می کردم گفتم:

_دارم به چند ساعت آینده و حرف هایی که قراره رد وبدل بشه فکر میکنم

چندساعت آینده من مجرم ام و مادر و خواهرت جلاد هام!

 

باتموم شدن حرفم صدای خنده آرش فضای کوچیک ماشین رو تحت سلطه خودش قرار داد،بعداز یک دل سیر خندیدن،باصدایی که اثرات خنده دراون هویدا بود گفت:

_آخه چرا همچین فکری میکنی عزیز دلم؟

اونا که تاحالا از گل نازک تر بهت نگفتن

.زمزمه وار گفتم:

_جلوی تو آره ولی…

 

 

باتوقف ماشین ،نفس عمیقی کشیدم

ماشینو خاموش کرد وبه سمت من برگشت.

_خانومی پیاده شو.مطمئن باش امشب چیزی نمیشه.

بدون جوابی از ماشین پیاده شدم،کنار آرش و‌روبروی درخونه‌ویلایی شون قرارگرفتیم

دستمو بین دستاش محکم کردم و آرش زنگ و فشرد

_سلام بفرمایین

باتیکی در باز شد

 وارد حیاط تقریبا قدیمی و ساده خونه شدیم،اولین چیزی که نظر هر بیننده ای رو به خودش جلب می کرد،حوض وسط خونه بود که کنارش گل های زیبایی در گلدون بودند و مثل حفاظ از حوض مراقبت می کردند

مامان و‌باباش کنار درِ ورودی منتطرمون بودن.

_سلام

اینقدر صدام آروم بود که بزحمت خودمم شنیدم

_سلام‌دخترم خوش اومدین

بابای آرش منو توبغلش فشرد و روی موهامو بوسید

_ممنون باباجون

برعکس بابا جمشید که همه دوستش داشتن،مامانش دیو دوسر بود.

_سلام‌مامانجان

بااکراه صورتشو بوسیدم و همینطور بی میل پاسخمو دریافت کردم

_سلام مریم،خوش اومدین

بعداز من آرش باخانوادش احوالپرسی کرد

با تعارف باباجمشید به داخل خونه دعوت شدیم.

 

داخل خونه از بیرون اون کمی مدرن تر بود،مبل های راحتی چرمی و تلوزیون ال سی دی و فرش های نو و کرمی رنگ که روفرشی های تقریبا قدیمی روشون کشیده شده بود

روی دیوارها عکس هایی از بچگی و حال آرام و آرش و عروسی هامون بود که باعث زیبایی خونه شده بود

 

 

همراه با آرش روی مبل ها نشستیم و پدر آرش هم روبه رومون نشست،مادر جون به سمت آشپزخونه رفت و شروع به ریختن چایی ها کرد.

هنگام تعارف کردن بود که زنگ خونه به صدا دراومد،پدر آرش با چهره ای شاد وذوق زده به سمت آیفون رفت و درهمون حال گفت:

_حتما آرامه!

به محض باز شدن در صدای شاد و کودکانه درسا دختر آرام،تمام فضای حیاط رو دربر گرفت

وارد خونه که شدند،به احترامشون از جا بلند شدیم و شروع به احوال پرسی کردیم.

درسا به محض دیدن من جیغ بلندی کشیدوبااون صدای نازش گفت:

_وای خاله مــریم!

بعداز گفتن این حرف با دو به سمتم اومد

روی زانو هام نشستم،آغوشم رو با تموم وجود بازکردم و پذیرای جسم کوچیک و بغلی اش شدم

عطر موهای فر و طلاییش رو توی ریه هام کشیدم و پرعشق پیشونیش رو بوسیدم

_خوبی خاله جون؟

بادندونای یکی درمیون افتاده اش و لحن شادش انرژی به کل خونه بخشید.

_آره خاله

نگاهم به بقیه افتاد که درحال روبروسی باهم بودند.

میخواستم بلندشم که باآرام و شوهرش احوال پرسی کنم

که قرارگرفتن دست کوچلوش که به نرمی گلبرگ گل بود،روی شکم ام احساس کردم، باتعجب نگاهش کردم.

_خاله نی نی کی میاد پس؟

همهمه ای که درفضای کوچک‌خانه پیچیده بود به یکباره به سکوت مرگباری تبدیل شد.

آب سردی بر تمام جوارحم ریخته شد.

لرزش دست هام نشانگر دگرگونی وجودم بود.

نمیدونستم چی جواب این کنجکاوی کودکانه رو بدم و حتی‌ نمیتونستم سرم رو ازمیون نگاه سنگین جمع بگذرونم و  باخیرگی به چشمان  آرش ازاوکمک طلب کنم.

 

مریم لعنت به تو،خودت بودی که باهمه شوق و ذوق ات برای دختره هفت ساله که ذهنش به سمت این مسائل نمی کشید از نطفه خود برایش گفتی!

باهمه بچگی اش الان دنبالش هست

حالا چه جوابی میخوای به انتظار این کودک بدی؟ ‌

 

بازهم به مانند همیشه آرش منو از عمق ذلت به بالا کشید

دستمو گرفت و بلندم کرد و بعددرسارو‌در آغوشش کشید و براش توضیح داد

_دایی جون تومنتظر نی نی مایی؟

_نی نی شما نه،نی نی خاله مریم

همانطور که باسرِ پایین نظاره گر بحث بودم و‌بقیه بالبخند وسط سالن ایستاده بودن

با تعارف بابا مجبور به نشستن شدیم

 

با دلهره سرم و‌بالا اوردم و نگاهم رو دورتا دور سالن چرخوندم،پدر و احمدشوهرِ آرام درحال صحبت کردن بودن و ارام و مادرش نظاره گر بحث،چشمام ناخوداگاه به روی صورت آرام قفل شد که بانگاه خصمانه اش روبرو شدم

بااون نقاشی که درچهره اش کرده بود  و اون پیراهن سیاه بلندش بیشتر شبیه جادوگرا شده بود

میدونستم منتظر موقعیتیِ که نگاه پرازحرفش را باکنایه خالی کند

باصدای درسا به خودم اومدم

_دایی جون بگو کی نی نی خاله مریم به دنیا میاد

_دایی جون زمان طولانی می گذره تا پیشت بیاد

زمزمه های آرام  بامادرش که کنارمن جای گرفته بودن قابل شنیدن بود

_داداش منم دلش خوشه،دیگه چه بچه ای،تاآخرعمرش حسرت بچه به دلش می مونه

توان شنیدن نداشتم،دلم میخواست گوش هامو بگیرم و ازته دل فریاد بزنم ولی…

 

_اخه خاله گفت قراره همبازی من بشه

آرش نگاهی به چشمان مغموم من کرد و دوباره گردنش را به سمت درسا که روی پایش نشسته بود،چرخاند

_خودم هم بازیت میشم عزیزم

باصدای پراز حرصِ آرام درسا ساکت شد

_درسا مامان بیا پایین از رو پای داییت

آرش بالبخند دستی به صورت نازش کشید

_نه آرام بذار راحت باشه،وزنی نداره

 

_آخه داداش

_بذار راحت باشه آرام

_باشه

_دایی بریم بازی کنیم؟

خداخدا می کردم که پیشنهاد درسارو قبول نکنه ولی خدا صدامو مثل همیشه نشنید

_باشه دایی جون

آرش بدون گفتن حرفی به همراه درسا راهی حیاط دلنواز خونه شدن.

بانگاهم بدرقشون کردم و فنجان یخ زده چایم رو برای بازکردن راه تنفسی نوشیدم.

_مریم جان بهترشدی؟آرش میگفت انگاری حالت خیلی بد بوده

باحفظ غرور و آرامش ظاهری نگاهی گذرا بهشون کردم

_الان بهترم،توقع نداشتی که بااون اتفاق حالم‌خوب باشه

 

_درکش سخته واسم ،اخه خداروشکر توی همچی موقعیتی قرارنگرفتم

خدا یه فرشته نصیب مون کرده

 

جوابشو باسکوتم دادم،نمیخواستم بغض صدام باحرف‌زدنم بشکنه

باسرفه مصلحتی مادرش باکمی تکانِ سر به چهره سردش زل زدم،با کت و دامن صدف رنگ همانند ملکه ها پاروپا انداخته بود

_یعنی تاآخر عمرت نمیتونی برای پسرم بچه بیاری؟

چقدر به آرش گفتم تحمل ندارم ولی در باورش نمیرفت که این مادر و دختر کمر به کشتن عشقش دارند

باقی چایی مو خوردم و دوباره باحرف هایم مخاطباش قراردادم

_نه نمیتونم

به سرعت فنجان رو روی میز رهاکردم و راه حیاط رو در پیش گرفتم

 

نگاهم به روی آرش و‌درسا که دنبال هم میکردن،سرخورد.

 

مَردم‌  چه شاد روزهای کودکی اش راتکرار میکرد.باقدم سخت و بلند که ازاعصبانیت بی حد ام نشات گرفته بود به قصد مرکز حیاط پاتندکردم.

کنار حوض بین گلدون های رنگی برای خودم جایی بازکردم وروی سنگ مرمری سرد حوض که بخاطر آبیاری گل ها کمی تر بود نشستم،چشمم‌به به ماهی هایی که فارغ از غم درحال شیطنت بودند ،خورد.

فکرم‌درگیر گذشته شد،

ازروزی که به اصرار ارش این وصلت سَر گرفت،این مادر و‌دختر سعی در خراب کردن من داشتن

از لحاظ مالی و تحصیلی وخانوادگی نتونستند در من ایرادی پیدا کنند

وقتی پدرم‌یکی از استادان سرشناس  تهران بود و منی که دخترش بودم  از هوش سرشاری بهره میبردم

روزی که آرش منو دریکی ازهمین کلاس های پدر دید و به دنبالم بود و ماجراهایی عشقی که بین ما شکل گرفت

مادرش به هرنحوی که شد سنگ جلوی پامون انداخت ولی برنده این قصهِ عشق  مابودیم.

وقتی امروز ناباوری من برگ برنده ای برای تازوندن آرزوهای گذشته شان می شد چه توقع میشد داشت که کمی شرایط منو درک کنن

 

ازصدای جیغ درساسریع دستمو که درداخل آب شناور بود دراوردم با اضطراب نگاهشون کردم

باگام های بلند به طرفشون رفتم

پشت سرشون  که رسیدم ،نگاهم به ارش و درسا خورد که روی سبزه های خیس حیاط نشسته بودن

آرش درسارو توی بغلش گرفته بود وقلقکش میدادو این صدای جیغش هم ازشادی زیاد بوده

_آرش این چه کاریه؟ترسیدم

 

آرش بدون هیچ حرکتی فقط سرشو به عقب گردوند

_اِاِ مگه توی حیاط بودی؟متوجهت نشدم

فکر کردم فقط منو این شیطون کوچولو مهمون این جاییم

باگفتن این حرف دستاشو به طرف پهلوهای درسا برد و بازم خندوندش

_آره لب حوض نشسته بودم،خیلی سرگرم شدی که منو ندیدی

سوز و‌حسرت صدام دل هرشنونده ای و‌به در میاورد،نمیخواستم نادیده گرفته شم

این آرشی که تامرز جنون دوستم داره ولی دلش برای صدای خنده کودکانه بچه ای میلرزه

دلم دیگه نمیخواست فضای این خونه رو‌تحمل کنم

پشت به آرش کردم و به قصد نشستن همانجایی که بودم ،قدم برداشتم

دلم از مجنونم گرفته بود،صدایش به راحتی قابل شنیدن بود

_درسا دایی برو پیش مامانت

_باشه دایی جون

صدای شاد و‌خوشحال درسا منوبه روزای خوش کودکیم برد

_دایی جون

_جونم مریمِ دایمی

_بلام بَسَنی میخلی؟

_نه دایی

دستمو به شلوار دایی جلال گرفتم ودهنمو بازکردم و شروع به گریه کردم

_من بسنی میخوام دایی،بسنی

جلوی پام‌نشست و هم قدمن شد

باچشمای عسلی رنگش توی چشام زل زد و دستی به اشک چشمام کشید

_قربون بسنی گفتنات بشم من

_بلام‌میخلی؟

_اگه قول بدی به مامانت نگی اره،مامانت اگه بفهمه منو‌میکشه

_آخ جون بسنی

زبونم رو دور دهانم چرخاندم و تک تک خاطرات ان روز همانند فیلم از پیش چشمم گذشت.

_مریم خانوم جواب این بنده حقیرو نمیدین؟

به آرش که روبرو ام ایستاده بود نگاهی نکردم

و کنارِحوض نشستم،دلم ازدستش رنجیده بود

_مریمی خانوم

اعتنایی به حرفش نکردم

_خانومی یه نگاه کن

از تکرار حرفایش کلافه شدم

بدون بلندکردن سر جوابش و دادم

_بله

_چرا ناراحت شدی؟

_ناراحت نیستم

_هستی خانومی ،من میشناسمت

_آرش این حرفارو تموم کن ،بهتره به بازی باهم بازیت ادامه بدی

روی زانوهاش نشست و دستامو قفل کرد

_نگو که حسودی کردی؟

_نه چه…

باصدای  آرام حرف هامون قطع شد

_آرش بیاین شام،میز آمادس

 

همچی جمله ی میزآمادس روکشید

میدونستم منظورش به‌منه

که بدون کشیدن حتی زحمتی سر میزبفرمایید.

_باشه اومدیم

وقتی آرشو نشسته جلوی پام دید درهمین تاریکی هم سرخی صورتش به وضوح مشخص بود.

_غذاسرد شد،پاشو دیگه

آرام ازهمان دم در  داد میزد

_اومدیم دیگه

ازهمان جایی که ایستاده بودبه داخل برگشت

_خانومی پاشو منتظرمونن،توی‌خونه حرف میزنیم

به ناچار همراهش به داخل فضای محصور خونه برگشتیم.

صندلی برایم به عقب کشید ودرکنارم جای گرفت.

زیر نگاه های خصمانه شان چندلقمه ای که ارش زحمت کشیدنش راکشیده بود به آرامی خوردم و همراه نوشابه به سختی می بلعیدم.

باکمک آرش میزو جمع کردیم،آرام و مادرش داخل آشپزخانه بودن.

برای ریختن چای که تقاضای پدرجون ازم بود به داخل آشپزخونه برگشتم

رسما خودم رادر تله انداختم ولی چه کنم که نمیتواستم روی این مرد مهربان رازمین بندازم

وارد که شدم حرف هایشان را قطع کردند

میدونستم مزاحم غیبت کردناشون شدم

ولی با بی اعتنایی فنجان هارو ازتوی کابینت های کنار سمار برداشتم و مشغول ریختن چای شدم

 

باصدای آرام  که درحال شستن ظرف ها بود،ناخوادگاه گوشامو تیزکردم

اون هم ازقصد صدای آرامش را بلند کرد

_مامان دختر خانوم اکبری چطوره؟شماهم دیدینش!هم محجبه ،هم خوشگل

_دختره بزرگه‌یا کوچیکه؟

مامان هم باوسواسش درحال خشک و جمع کردن ظرف هابود

_کوچیکه زودتر عروس شده ،دختربزرگش خیلی خانومه

باز معلوم نیس برای چه بنده خدایی درحال نقشه کشیدن هستن

 

_چندسالشه؟

_فکرکنم۲۸

_براچی ازدواج نکرده؟

_مرد دلخواهشو پیدانکرده

قوری رو سرجاش گذاشتم و لیوان هارو از آب جوش پرکردم

_خب ازکجا معلوم مارو قبول کنه؟

سینی و برداشتم و درحال خروج از آشپزخونه بودم

_مگه میتونه آرش‌و ببینه و جواب نه بده

 

محتوای سینه سرازیر شد

تنها کاری که تونستم انجام بدم کشیدن خودم به عقب بود

مات و مبهوت حرف هایشان بودم

_وای خاک برسرم چیکارکردی دختر!همه زندگیم روبهم ریختی!اون از پسرم که داره نابود میشه

اینم ازاین که نمیتونی یک‌سینی چایی و حمل کنی.

_چی شکست؟

باشنیدن صدایش سنسورهای مغزم فعال شد.

نمیتوانستم مقابل این بی حرمتی ها سکوت کنم

_چرا جواب نمیدین؟

صدای دور شده اش کم کم نزدیک می شد

 

وقتی کامل در چهارچوب درقرارگرفت،نگاهش به سینی واژگون شده روی زمین خورد

 

_مریم خوبی تو؟ببینم سالمی!

 

من هم نتونستم سکوتمو حفظ کنم ،باحفظ اشک هایم انگشت اتهاممو مقابل مادرِ خشمگین و‌خواهر حریصش نشانه گرفتم

 

_مبارک‌باشه مامانجان تبریک میگم ارام‌خانوم،آرش جون به تو که تبریک ویژه میگم

 

_مریم چت شده تو؟تبریک واسه چی؟

نگاهمو با صورت نگران مادر و دختر دوختم و بابی رحمی که میدونستم چقدر موجب عصبانیت ارش و ترس خانوادش میشم ادامه دادم

_مگه‌توخبر نداری؟

_از چی لامصب!نگرانم کردی

از دادو هوار های منو آرش بابا و‌شوهر ارام هم پشت سرآرش قرار گرفته بودن

_بگو ببینم دیگه

_داری داماد میشی،مگه خبر نداری؟

_چراچرت و پرت میگی؟من ۵سال باازدواج باتو سندشو به نامت زدم

پوزخندی گوشه لبم جاخوش کرد

_عزیزم پس توخبرنداری،ولی مامانجون و آرام جون دارن تدارک‌یک‌شام‌عروسی دیگه می بینن

 

_قراره دوباره دامادت کنن

که حسرت به دل لبخند بچه ات نمونی

 

سرخی صورت آرش به حدی بود که ازگفتن این حرف ها برخودم لعن و‌نفرین میفرستادم

_مامان مریم چی میگه؟

_ماهم نمی دونیم پسرم

این زن مکار باچهره ای مظلوم حرفای از پیش اماده شده اش رو بازگو میکرد

_من‌بودم‌میخواستم‌دخترخانم اکبری و برای آرش بگیرم

چراراستشو نمیگین؟

_مامانجان پنهون کاری بسه ،باید آرش ماجرارو بدونه

آرام‌باسیاست زنانه اش  با خیرگی در چشمان آرش حرف هاشو مطرح کرد

_ببین آرش بااینکه مریم میدونه چقدرواس ماعزیزه،ولی وقتی نمیتونه تورو پدر کنه

باید باازدواج مجدد توکنار بیاد،تودوست داری پدربشی‌

مامان و بابا دوست دارن بچه تورو‌ توی اغوششون بگیرن،ولی وقتی مریم نمیتونه مادر بشه،حتما درک میکنه که توبخوای بابابشی

 

ازاین وقاحت و پرویی اش درعجب بودم،تمام حرف هاشو‌باسنگدلی بیان میکرد

دوست داشتم ازروی زمین محوشم و این حرفارو جلوی پدر و شوهر آرام نشنوم

شعور پایینش نمیکشید  که بفهمه بیان نازایی من جلوی اینها چقدر موجب عذاب ست

 

 

آرام درحال صحبت بود و من درحال جمع کردن تکه های قلب شیشه ایم!

دیگه نگران غرور ریخته شده ام نبودم،چون اون خیلی وقته که ریخته،خیلی وقته که من درمقابل این مادرودختر غروری ندارم!

 

سرم رو به سمت آرش برگردوندم،چشم هاش قرمز بود،انگار که دو مردمک میشی اش مانند دو ماهی دردریایی از خون درحال شنا و حرکت بودند!

 

باصدای داد آرش که در یک حرکت ناگهانی تمام وسایل روی کابینت ها رو به زمین پرت کرد به خودم اومدم:

_این چرت و پرت ها چیه که داری می گی آرام

 

آرام دهن باز کرد که درمقابل خشم آرش از خودش دفاع کنه که با داد دوباره آرش قفلی باز نشدنی روی دهانش جای گرفت:

_خفه شو،خفه شو هیچی نگو

 

دستان ظریفم رو که بخاطر شک زیاد درحال لرزش بود میونوحصار دست های داغ و پر حرارت اش گرفت،از آشپزخونه خارج شدیم و درحالی که من رو به جلو هل می داد داد زد:

_وسایلتو جمع کن

دیگه من غلط کنم که پامو توی این خونه بزارم!

 

با تموم شدن این حرف آرش،صدای اعتراض های بقیه بلند شد و سعی در آروم کردن اش داشتند

با هل و دست هایی لرزان،درحالیکه اشک هام تمام صورتم رو خیس کرده بود وسایلم رو جمع کردم و به سمت آرش رفتم

 

داخل ماشین هیچ کدوم کلمه ای حرف نمی زدیم،آرش مثل وحشیا رانندگی می کرد و به هرکس فحش می داد

از این رفتارش می ترسیدم،می ترسیدم که بلایی به سرخودش و من بیاره

 

بالاخره به خونه رسیدیم،بدون این که کلمه ای حرف بزنم به سمت خونه رفتم و بدون توجه به چیزی وارد اتاق مشترکمون شدم

 

اختیار کنترل هیچ کدوم از کار هام دست خودم نبود!

به سمت چمدون شیری رنگم رفتم و از داخل کمد بیرون آوردم اش  هرچی لباس که به دستم می اومد رو بدون تا کردن داخل چمدون می ریختم

 

درباشدت باز شد و بااولین چیزی که مواجه شدم چشم های به رنگ خون آرش بود.

باصدای داد اش به خودم لرزیدم:

_چه غلطی داری می کنی؟

محتویات داخل بینی ام رو بالا کشیدم،جرعت نگاه کردن بهش رو نداشتم،درحالی که سرم پایین بود و خودم رو سرگرم می کردم گفتم:

_می خوام برم خونه مامانم

 

باقدم هایی محکم به سمتم اومد،دست راستم رو که روی چمدون بود گرفت ومن رو مجبور به نگاه کردن در چشم هاش کرد

با تحکم،ازمیون دندون های قفل شده اش گفت:

_توهیچ جانمیری مریم

_چرا،میرم توام نمی تونی…

مانع از ادامه حرفم شد و جسم نحیفم رو میون حصار پرقدرت بازوانش گرفت

قلبم مثل قلب گنجشکی که زندانی شده بود تند تند می زد

 

باتن صدایی آروم و ملایم گفت:

_نمیتونی بری…

باصدای آرومتر و لحن ملتمس ادامه داد

_من بدون تو نمی تونم

مریم من بچه رو درازای ازدست دادن تو نمی خوام

من بچه رو باتو می خوام اگر قرار باشه،گورِ بابای بچه ای که بدون تو به وجود بیاد.

 

 

باتموم شدن حرف اش قطره اشکی ازگوشه چشم ام به بیرون لغزید

بی اختیار سرم رو روی سینه اش گزاشتم و به سمفونی زیبای قلبش گوش سپردم

 

چطور می تونستم رهاش کنم؟

چطور می تونستم بدون آرش زندگی کنم؟

آرامش من اینجاست،آزادی و زندگی من بین زندون بازوانشه…

 

باصدایی لرزون گفتم:

_آرش توباید پدر بشی،اگر خودت هم نخوای مادرت برات زن میگیره

بوسه ای روی موهام نشوند،گرم و پراز عشق:

_اجازه نمی دم…هیچ وقت

_قول میدی؟

_قول مخصوص آش می دم خانومم

 

      * * * *

 

کلافه نگاهش کردم و بالحنی زار گفتم:

_آرش ما که حرفامونو زده بودیم چرا دوباره مثل بچه ها نق می زنی و لجبازی میکنی؟

درحالی که با دستمال کاغذی توی دستش بازی می کرد مثل پسربچه های معصوم گفت:

_نمی خوام آسیبی به تو برسه

 

ناخود آگاه لبخندی روی لبم نشست با آرامشی که از شنیدن این حرفش نشات گرفته بود گفتم:

_نگران نباش عزیز دل مریم ما سه ماه درمورد درمان های مختلف تحقیق کردیم،من ازخیلیا پرسیدم،مردم زیادی مثل مادرحسرت بچه بودن ولی با ivfکردن و بچه دار شدن،ان شالله ماهم نتیجه شو باصدای خندهِ بچه مون میگیریم.

 

باگفتن جمله آخرم گل ازگلش شکفت ‌و صدای زمزمه وارش رو شنیدم:

_خدا کنه

 

پایان

برای مطالعه داستان کوتاه پاییز عاشقی کلیک نمایید.

 

 

دسته بندی بلاگ
اشتراک گذاری

نوشته های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از آخرین پیشنهادها و تخفیف ها زودتر از بقیه با خبر شوید!

پرداخت آنلاین

نمادهای سایت

سبد خرید

سبد خرید شما خالی است.

ورود به سایت